تبليغاتX
دلم به دلت بنده



























دلم به دلت بنده

                       این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 16:59 توسط سارا |

http://icons-pe.wunderground.com/data/wximagenew/g/gemini/1226.jpg

تو با دلتنگی های من

تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری.........

تظاهر میکنم هستـــی.......

http://sayesaar.persiangig.com/%D8%B4%D9%8A%D8%B4%D9%87%20%D8%AA%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1.jpg


وای،باران ،باران!

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما،......

چه كسی نقش تو را خواهد شست؟!
نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 18:35 توسط سارا |

http://brdhdm.persiangig.com/Blue-Umbrella-In-The-Rain-600x450.jpg

نیا باران .....
زمین جای قشنگی نیست ،
من از جنس زمینم و خوب می دانم ....
که گل در عقد زنبور است ،
یک طرف سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد !
نیا باران پشیمان می شوی از آمدن .....
زمین جای قشنگی نیست ،
در ناودان ها گیر خواهی کرد ......
من از جنس زمینم خوب می دانم .......
که اینجا جمعه بازار است ،
و مردم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند !
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند .......
در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند ،
نیا باران زمین جای قشنگی نیست.....
نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/04ساعت 18:9 توسط سارا |

من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و

مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را  اندامی که روحت منم و مرا سینه

ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش

توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و

 خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را

انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی

 که پناهش منم و مرا تنهائی که  انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می

 دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز

دیگری  است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و

 خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام  این چنین با هم

آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم

 نبوده اند … نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد … سکوت این جاذبه

 مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است 

 بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

 

کپی شده از سایت:http://www.shariati.nimeharf.com/

نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/03ساعت 10:31 توسط سارا |

 

و خدا یکی بود..!

 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت

 

"دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 16:24 توسط سارا |

گاه بی گاه قلم بر میداشت
رو تن زخمی کاغذ
 می نوشت از غربت ...
شکوه می کرد ز تنهایی خود ...
می گریست همچون ابر ...
و روان می گشت اشک از چشمش
و چه آرام نوازش می کرد گونه ی کاغذ را قطره های شبنم
کاش می شد امروز یا که شاید فردا ...
می رسید آن گل سرخ
تا قریب تنها ...
شاد می شد
می نوشت از دیدار ...

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:59 توسط سارا |

عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده

اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را

ابرها به اسارت برده‌اند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم

 هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان

بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز مي دهم و خود عاشقانه

بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم مي‌زني و هر بار فصلي از

 خاطره هاي سبز من مرور مي‌شود. زمان مي‌وزد و در مسير ثانيه‌ها

خاطرات من کم رنگ مي شوند....

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 11:57 توسط سارا |

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 19:40 توسط سارا |


آخرين مطالب
» .........................؟
»
» زمین جای قشنگی نیست...!
» گفتگوی تنهایی
» و خدا یکی بود.....!
» گاه بي گاه
» عقربه هاي يخي
» اخ اخ اخ
» جالبه!!!!!!!!!!!!!!
» رویا

Design By : Pichak